می دونم باید برم. اینو خوب می دونم.
می دونم دیگه جایی تو زندگیش ندارم.
می دونم کسانی هستن که به راحتی جای منو براش پر می کنن.
دست و پای اضافی می زنم.
می دونم اصلاً عددی نیستم، به حساب نمیام.
همیشه دوست داشتم بهترین باشم، تا جایی که بتونم.
توی عاشقی هم همین طور. اما انگار...!!!
نتونستم. آره نتونستم.
همه تلاشم بی فایده بود.
آخه کسی ندید. نفهمید.
حتی خودش.
نخواستن، نخواست، نمی خواد.
حالا دیگه منم نمی خوام.
حتی اگه همه بخوان، حتی خودش.
دلم گرفت، شکست.
کسی ندید، نفهمید.
دنبال مقصر نیستم. نباشید.
این رسم روزگاره. نامرده، بی وفاست.
دوستش داشتم، از وقتی نمی دونست.
دوستش دارم، می دونه.
دوستش خواهم داشت، حتی اگه ندونه.
نبودنش، ندیدنش، نداشتنش، خیلی برام سخته.
سخت تر از هر کاری.
تحمل می کنم، به هر سختی، چون می خواستمش.
کاش تحملم نمی کرد، از وقتی نمی خواست.
ای کاش...
زندگی جایی برای ای کاش نداشت.
البته برای من جالب تر.
از 11 سال پیش وقتی برنامههای تلویزیونی روی تاریخ 7/7/77 تاکید زیادی داشت، تصمیم گرفتم که یه مناسبت جالب برای 8/8/88 داشته باشم. مهمترین موضوعی که اون روزها به فکرم می رسید موضوع ازدواج بود. بعد از اون هر وقت خانواده یا دوستان بهم در مورد ازدواج گیر میدادن، می گفتم: انشاءالله 8/8/88 .
این موضوع اینقدر تکرار شد که تقریباً همه می دونستن که 8/8/88 برای من یه خبرایی هست. اون روزها حتی نمیتونستم حدس بزنم که این تاریخ با مناسبتی به این مبارکی و به این زیبایی قرار همزمان بشه. وقتی تقویم امسال منتشر شد، تازه فهمیدیم که ولادت با سعادت امام رضا (ع) و دهه کرامت مقارن با وعدههای من در تاریخ 8/8/88 مقارن شده. فکرشو کن!!!
تموم ایران در تاریخی که من برای خودم انتخاب کردم به جشن و شادمانی خواهند پرداخت. اما من...
این پست رو در حالی می نویسم که یک مرحله دیگه از زندگیم رو هم گذروندم و به پایانش رسیدم.
سربازی هم تموم شد.![]()
حالا شروع یه مرحله جدیده....
کاش توی این مرحله هم با من می موند![]()
چون هنوز نشده که بهش نگاه کنم و نخنده.
اگه دلم بگیره... اگه غرورم بشکنه... اگه آسمون رو سرم خراب بشه...
همیشه...
وقتی موفق میشم... وقتی خوشحالم... وقتی خوش میگذره ...
هیچگاه...
موقع عصبانیتُ... وقت گریه... هنگام نا امیدی...
این برنامه ی تماشای یه عکسه
تنها تصویری که از چهره تو دارم
سالها پیش در یک خانواده معمولی و متوسط یه پسر به دنیا اومد که کیوان نام گرفت. پدر کیوان مرد زحمتکشی بود و صبح تا غروب برای درآوردن یه لقمه نون حلال کار می کرد. درآمد متعادلی در حد گذراندن امورات یه خانواده داشت. معمولاً پس انداز زیادی نداشت و هر وقت به مشکلات پر هزینه برخورد می کردن مجبور بود به گرفتن وام متوسل بشه. کیوان یک برادر و دو خواهر بزرگتر از خودش داره و در حقیقت ته تغاریه . کیوان کم کم بزرگ شد و دوره ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان رو در بهترین مدارس شهرشون گذروند. همونطور که قبلاً گفتم اون پسر باهوشیه و به همین دلیل در اکثر مسابقات علمی و درسی و در آزمونهای ورودی جاهای مختلف حائز رتبه های برتر می شد. کیوان در یک محیط علمی و مذهبی بزرگ شد و اغلب دوستان و سرگرمی هاش به محیطها و افراد فرهنگی و مذهبی ختم می شد و البته میشه. حضور در این محیط ها و ارتباط با هفرادی که در زمینه های فرهنگی و مذهبی و اجتماعات کار می کنن باعث شد تا کیوان در کنار تحصیلات قوی از شرایط اجتماعی و فرهنگی خوبی هم برخوردار بشه. البته همین فعالیت های زیاد باعث شد تا سال های آخر تحصیل در دبیرستان یه مقدار از مسئله مهم کنکور غافل باشه و در نهایت نتونه در یکی از دانشگاه های معروف تهران یا شهرستانهای بزرگ قبول بشه. هر چند نتیجه کنکور برای او در حد استعداد و شایستگی هاش نبود ولی مهم اینه که تونست در رشته مورد علاقش درس بخونه. ورود کیوان به دانشگاه به عنوان دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر و اتفاقاتی که براش افتاد سر آغاز داستان ماست.
تا بعد... ادامه دارد...
کیوان یک پسر ۲۲ ساله و دانشجو رشته مهندسی کامپیوتره. علاقه زیادی هم به رشته تحصیلیش داره. یه پسر قد بلند با یه تیپ ساده و معمولی ، که خیلی هم نکته سنج و باهوشه. روابط عمومی خوبی هم داره. تو کارهای دانشگاه خیلی فعاله و تقریبا تو هر کاری سر می کشه. اوضاع تحصیلیش هم مسلما خوبه.
اما افسانه یه دختر ۲۰ ساله و دانشجوی رشته حسابداریه. البته اصلا سرش تو حساب نیست![]()
از رشته تحصیلیش راضیه و خیلی هم خوش تیپ یا بهتره بگم خوشگله. از اون دخترایی که به راحتی می تونن دل هر پسری رو ببرن. اشتباه نکنید، اون اصلا دختر جلفی نیست و به کسی هم رو نمیده. دختر خوبیه و یه کم هم شیطونه. کارهای با مزه زیاد انجام میده. و درسش رو هم خوب می خونه.
این دو نفر رو به عنوان شخصیتهای اصلی داستان معرفی کردم. بقیه رو هم در طول داستان خواهید شناخت.
تا بعد ....
کاش می شد دردها را چاره کرد
تا نیاید اشک از چشم کسی
دفتر غم را گرفت و پاره کرد
از برای کاهش تحقیرها
مسکن خود گوشه میخانه کرد
یا که رفت و سر به صحراها گذاشت
در بیابان خویشتن آواره کرد
سختگیری های تلخ روزگار
خون به جان عاشق دیوانه کرد
دیدن یارم کنار دیگری
آسمان را بر سرم ویرانه کرد.
دیروز داستانی رو شروع کردم که شخصیت اصلی اون پسریه به نام کیوان. اتفاقاتی که براش میفته مربوط به یک دوره زمانی از سن جوونیه که ممکنه شرایط مشابهش برای هر کدوم از پسرای جوونی که دور و برتون می بینید اتفاق بیفته. هر طور خواستم منصفانه بنویسم نشد. تقریباْ شمشیر رو از رو و بر علیه دخترا بستم. دوست دارم وقتی گذاشتم روی وب بتونن از خودشون دفاع کنن.
************************************************
این هم واسه کسی که دوستش دارم.
" سخت ترین کاری که یه عاشق در شرایط من می تونه بکنه اینه که نمیره"
************************************************
طلوع اولین سپیده سرم رو هم نماز شکر خوندم.
گفته بودم به تعداد کسانی که به حالت چهارم نزدیک هستن خیلی کمه. امروز می خوام یه مثال براتون بزنم که تقریبا نشان دهنده اینه که اکثر ما ایرانی ها جزء دسته چهارم نیستیم. همیشه دنبال این هستیم که یه جوری سر کارها رو به هم بیاریم. شاید این عبارت رو در حین انجام کارها زیاد شنیده باشید: " حالا فعلاْ ..."
اما مثال...
اکثر ما رویدادهای فوتبالی داخلی و خارجی رو پیگیری می کنیم. معمولا از بازی تیم های اروپایی و آمریکای جنوبی هم زیاد تعریف می کنیم. تیم ملی خودمون رو هم گاهی تعریف می کنیم و گاهی هم حسابی گیر می دیم.
صحبتی که می کنم اصلا به تاکتیکهای فوتبالی و یا مسائل فنی ربطی نداره چون من که کارشناس فوتبال نیستم. می خوام توجهتون رو به یه نکته از رفتارهای اجتماعی مردم جلب کنم.
دیدید در فوتبال ما معمولا پاس های کوتاه به درستی داده نمیشه. معمولا دیده نمیشه که تیمی در یک بازی بتونه بدون از دست دادن توپ و با دادن پاس های پشت سر هم و به تعداد زیاد راه دروازه حریف رو طی کنه. در بیشتر مواقع دادن پاس های قطری و یا سانتر از جناحین راه حل حرکت به سمت حریفه. فکر می کنید چرا؟
در بیشتر تیمهای ایرانی که مربی آنچنانی ندارند و کارهای تکنیکی به خوبی تمرین نمیشه این حالت رایجه.
یعنی یا دروازبان از همون جلوی دروازه می کشه زیر توپ تا شاید یه بازیکنی از تیم خودشون یه کله به توپ بکوبه و بالاخره یه اتفاقی بیفته یا اینکه اول یه پاس میده به دفاع و بعد دفاع با یه پاس قطری میزنه زیر توپ و بعدش هم یه فرار و سانتر از کنار خط و بعدش هم یه ضربه نا مشخص به توپ. حالا اگه شانس باشه گل میشه وگرنه هم که مهم نیست.
یعنی اصلا در ضمیر بازیکن ها چیزی به نام حوصله و تلاش همراه با تفکر برای پیدا کردن یه راه درست به سمت دروازه که احتمال به ثمر رسیدنش بالای ۸۰ یا ۹۰ درصد باشه نیست. فقط می خوان به هر ترتیتبی شده به سمت دروازه شوت بزنن.
حالا فرض کنید بازی اروپایی باشه. میبینی تموم حرکات بازیکن ها در نهایت دقته. هیچکس بدون دلیل عجله نمی کنه. در عین حال سرعت بازی بالاست.
بارها و بارها به هم پاس میدن تا بالاخره راه نفوذ رو پیدا می کنن. اگه راه نفوذی نباشه، اونو ایجاد می کنن. همینجور یلخی و هردنبیل نیست. تا آخر بازی می بینی که کیلومترها دویدن. به خوبی در حین بازی به فکر کردن می پردازند و تا آخرین لحظات تلاش می کنن و نا امید نمیشن.
واقعاْ مگه دیگه اونا چه چیزی از ما سر دارن؟ من مطمئن هستم که ما اگر بخواهیم و خودمان را اصلاح کنیم از همه آنها برتر هستیم. همانطور که نوابغمان هم تا به حال این موضوع را به خوبی اثبات کرده اند.
|